خانه تجربه رقیه از کابل، دختری افغان ….

رقیه از کابل، دختری افغان ….

رقیه از کابل، دختری افغان  ….
0
سلام به زنان آزادی که این مطلب رو میخونن…
نقطه مشترک مون همون هم جنس بودنه….
از افغانستان براتون مینویسم…
کشوری که اجازه ندارم در هوایش نفس بکشم زیر آسمانش پر باشم
اینجا سهم من مشتی خاک است که روزی قبرم خواهد شد…
من اینجا جرمم زن بودن من است و زیبایی من گناهم را افزون کرده….
قانون این بود که با شال سرت صورتت را هم پنهان کنی…شالی که حتی پیمبرت گفته فقط موی سرت را….از تمام افراد قبیله….
آرزویم این بود که عموزادگان چشم هایم را ببینند …
و من از قانون شکنی لذت میبردم و شال را از صورتم بر میزدم …
بارها برادرم با دیدن صورت ناپوشیده من مرا به بار شلاق گرفته …
چ لذتی دارد وقتی بفهمی به خواسته ات رسیدی
وقتی شلاق میخوردم لذت میبردم چون وقتی برادرم چهره برهنه مرا دید پس همه دیدند و من به آرزویم رسیدم…من دیگر مثل مادرم و زن های این قبیله نبودم من آزاده بودم…….
از رادیو میشنیدم کسی حق لت و کوب زنان را ندارد…روز زن…روز محو خشونت علیه زنان….و وزارت امور زنان…
گویا این شعار ها در من ، منِ دیگری را صدا میزد…
شبها خواب نداشتم… رویای دیدن آزادی ….
شبانه لباس برادر به تن کردم و کلاهش بر سر….
بیرون شدم از این چهاردیواری…بخدا هراسی نداشتم از هیچ چیز
گویا در آسمان پر میزدم….
باد بر موهایم میوزید خدایا چقدر لذت بخش بود
وقتی باد شدید و خصمانه  به صورت و موی من میخورد اما من شاد شاد بودم….
نزدیک جاده شدم ، دستار سرم را بستم و مویم پنهان کردم و سوار ماشین شده راهی کابل شدم جایی که آواز آن زن از رادیو مرا سوی خود خوانده بود( زنان از حقوق مساوی با مردان برخوردارند هیچ کس حق دسنام و لت و کوب زن را ندارد…و زنان خشونت دیده به وزارت زنان مراجعه کنند و …)
صبح شد و به کابل رسیدم و خود را به وزارت زنان رسانیدم
در من شور شعفی بود که واقعا به زن بودنم افتخار میکردم…
اما
وقتی داخل شدم و جامه بدل کردم همه آن زنانی که آنجا بودن با حقارت به من دیدن
آیا این همان زنان نبودند که مرا توسط اعلان های پی در پی رادیو فراخواندند….
خوب من آمده بودم برای حقی که شما گفتید دارم…
و موج سوال ها و توهین ها شروع شد.
( هی از کجا هستی دخترک؟
چرا لباس مردانه پوشیدی؟
هیچ شرم و حیا نداری؟
شب همراه کدام مردی بودی؟
کارت را خراب کرده؟
هی توره میگم دختر هستی یا نه خود را تباه کردی؟
خاک بر سرتان،
دخترهای دهاتی از شهری ها بدتر هستند
سواد داری؟
چرا فرار کردی؟
به نام پدر و برادر ندیدی؟
همه ما زن هستیم همه ما ظلم میبینیم
مادر های ما چقد تحمل داشتن
خدا تورا زد تو مورد لعن خدا قرار گرفتی
خود را تباه کردی
دختر فراری
نام فانیلت را بد کردی آبرویشان را بردی دعای بدشان همیشه با تو خواهد بود و …)
و ..
( ببرینش د شلتر ، د خانه امن که رفتی  باز آدم میشوی؟؟؟؟!!!)
و من ماه هاست در شلتر هستم جایی که میگویند خارجی ها درست کردن به ما غذا لباس میدهند و هر روز طعنه که دختران فراری و زنان فراری….
و باید خیلی کار کنی جارو حیاط و شستن دستشویی ها تا لت و کوب نشوی
و اگر به هیئت های خارجی شکایت کنی مجبور میشوی نکاح کنی با مردانی که به وزارت مراجعه میکنند یا به زندان میروی جایی که خیلی بدتر است از اینجا و شاید هم به فامیلت برگردانندت و زنانی که دوباره به خانه رفته اند همه لادرک شدن!
و اینجا اکثر زن ها مشکل روانی پیدا کرده اند هر کس در گوشه ای مینشیند و گریه میکند یکی دلتنگ فرزند یکی دلتنگ خانه یکی بخاطر از دست دادن بکارتش …
و من حیران و سر گردانم
چ کردم .؟من چیستم کیستم
تنها آرزویت این بود که رویت پنهان نکنی؟
به کجا رسیدی….
های دختر همان آزادی های یواشکی که عموزادگان رویت میدیدند بهتر از این وزارت زنان و شلتر و حقوق بشر کابل بود…
باران میزند
و به حیاط میرم خیس میشوم دختر ها تهدیم میکنند به رییس میگویم که به حیاط رفتی…و من ، منی که به دنبال آزادی آمده ام شال سرم را به زیر پا میگذارم و دلم میخواهد جیغ بزنم گریه کنم….
اما با صدای بلند میخندم و باز به خودم افتخار میکنم تو مثل آن زنان نیستی که از پشت شیشه به حیرت نگاهت میکنند و از ترس جریمه شدن ،جزا و قطع نان و غذا نمیتوانند چون تو زیر باران برقصند و بخندند…
دو تن از مسئولین میایند و به صدای بلند و تحقیر آمیز صدایم میکنند :
( هوی فاحشه ! برو داخل
میخوای همسایه ها خبر شوند که اینجا شلتر است ، با این کارهای شما یک روز طالبان به اینجا حمله میکنند)
تمام
ز/ت

نظر خود را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *