خانه تجربه آبرویم را خرید اما هیچ وقت اعتمادش را نخریدم!

آبرویم را خرید اما هیچ وقت اعتمادش را نخریدم!

آبرویم را خرید اما هیچ وقت اعتمادش را نخریدم!
0

 

حالا بیشتر از سی سال میگذره اما هنوز هم کسی از این داستان خبر ندارد.
سال ۶۰ بود. تقریبا دو سال بود که نامزد کرده بودیم. شوهرم سرباز بود. خیلی کم پیش می آمد که بتوانم ببینمش یا گوشه ای خلوت گیر بیاوریم که هزار چشم ما را نپاید.
عروسی دختر خاله ام از راه میرسید. همه ی فامیل به خانه ی خاله ام رفته بودند تا شب قبل از عروسی آنجا باشند. شوهرم دوست نداشت من شب خانه ی کسی بمانم. تنها ماندم خانه ی خودمان. بی خبر از سر پست آمد خانه تا چک کند که آیا مانده ام یا رفته ام.
هنوز نامزد بودیم و هرچند محرم بودیم اما دست و دلمان میلرزید که مبادا اتفاقی بیفتد و کار خرابی ای پیش بیاید. آن شب اما تنها شبی بود که چشمها ی همه ی فامیل ما را نمی پایید و فکرشان دنبال دستمال خونی دخترخاله بود نه من!
با هزار ترس و لرز و تردید آغوشمان را به هم باز کردیم، در آخرش اما از ترس همان دستمال خونی باکره ماندیم!
تقریبا یک ماه گذشته بود،خانه ی یکی از دوستانم بودم. اصرار داشت که من حامله ام!!! برایم فال قهوه گرفت. گفت الا و بلا که حامله ای.من پافشاری میکردم که امکان ندارد، من اصلا باکره ام ممکن نیست. اما تردید تمام وجودم را گرفته بود، دوستم برایم یک تست حاملگی گرفت. جواب مثبت بود.نمیدانستم چه کار باید بکنم. اگر به همسرم میگفتم باورش نمیشد. به من شک می کرد.
نمیتوانستم از مادرم هم کمک بخواهم. آسمان را به زمین می آورد. تنها مانده بودم.
سراغ یک دکتر زنان رفتم که شنیده بودم سقط هم می کند. مردی میانسال بود. معاینه را که تمام کرد گفت حاضر است سقط کند و بیست و پنج هزار تومان میگیرد بابتش. اما یک شرط دیگر هم هست، باید قبول کنم که با من رابطه ی جنسی داشته باشد.عصبانی و گریان از در مطب بیرون زدم. نمیدانستم چه بلاهای دیگری قرار است سرم بیاید. باز به سراغ دوست دیگری رفتم.در یک بیمارستان پایین شهر دستیار یک خانوم دکتر ماما بود. دکتر قبول کرد که در بیمارستان کورتاژ کنم. اما گفت هر کس از من پرسید باید بگویم که کیست رحم دارم و البته یک شرط دیگر هم بود، چون هنوز باکره بود گفت باید قبل از کورتاژ با همسرم نزدیکی داشته باشم!
راهی نمانده بود، باید پرده از این راز بر میداشتم، اما همان شد که انتظارش را داشتم. همسرم هزار بار شکاک تر و بی اعتماد تر شد. تجربه ی اولین نزدیکیمان تبدیل شده بود به این داستان بی انتها و حالا برای بار دوم اجباری ننگین ما را به هم نزدیک می کرد.همسرم همراهم به بیمارستان آمد، نمیدانستم این از حمایت است یا از تردید. کورتاژ که تمام شد نمیدانستم خوشحال باشم یا ناراحت. احساس گناه میکردم. شوهرم سرتا پا تردید و تحقیر بود و دنیا بوی خون میداد.
دکتر گفت باید شب در بیمارستان بمانم، خونریزی شدید احتمالا باعث اسیب به بدنم می شود. اما نمیشد، هیچ راهی نبود که من شب را بیرون از خانه بمانم.به خانه که رسیدم مادرم مشکوک شد. از درد نمیتوانستم سرپا بیاستم. شوهرم گفت که مسموم شده. استراحت کند خوب میشود. چند روز به همین منوال گذشت تا خونریزی ها بالاخره بند امد و من روی پاهایم ایستادم.
قصه اما ادامه داشت، شب عروسی از راه رسید.
خانواده ی شوهرم دنبال لکه ی خون بود! غریب ترین احساس دنیا را داشتم. آنها پشت در منتظر یک قطره خون تا نجابت من را ثابت کنند و من بیزار از بوی خون و رنگ قرمز از ترس و شرم می لرزیدم اما اگر دستمال را از لای در نمیگرفتند شده بود برای یک ماه بست مینشستند.
شوهرم مچ پایش رو برید و دستمال خونی را از لای در پس داد. آبرویم را خرید اما هیچ وقت اعتمادش را نخریدم. هیچ وقت از دست شک و تردیدهایش رها نشدم.

نظر خود را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *