خانه نقد فیلم وضعیت سیاه

وضعیت سیاه

وضعیت سیاه
0

نقدی بر فیلم «رگ خواب»

هومن داوودی

«رگ خواب» آخرین فیلم حمید نعمت الله تصویرگر یک وضعیت است؛ یک وضعیت سیاه؛ وضعیت سیاه زن ایرانی معاصر که به جان آمده از سال ها تحقیر و سرخوردگی، حالا چنان ناامید از بهبود اوضاع شده و چنان در برابر محیط آرامش کش پیرامونش دست بسته و بی پناه می نماید که با آخرین تیر در ترکش به مصاف روزگار غدار می رود؛ جان خودش. هم اوست که خودخواسته تنها روزنه های دوردست امید و رستگاری را به روی خودش می بندد و جانانه و تنانه، دیو هفت سر تباهی و زوال که به خونش تشنه است را به آغوش می کشد و نیستی را به خودش هدیه می دهد. بر همین اساس دستمایه قابل پیش بینی فیلم که حتما یادآور سریال ها و فیلم های سخیف ترکی یا کلمبیایی است، نه تنها نقطه ضعفش نیست که از قضا بر ارزش هایش می افزاید. فیلم ساز از ما می خواهد تا با فراموش کردن فراز و فرودهای متعارف این نوع داستان ها و آغاز و پایان شان, بر چگونگی و چرایی وضعیت اسف بار و آشفته ای که پیش چشم مان می گسترد تمرکز کنیم تا شاید اندیشه مان تلنگری بخورد و راهی برای برون رفت از این تکرار مرگبار بجوییم. این یک نمونه قابل توجه از روایت سینمایی در عرض به جای طول است. نعمت الله با میزانسن های فکرشده اش در همان نیمه ابتدایی فیلم، مثلا با راندن شخصیت اصلی اش به گوشه های قاب ها یا گستراندن سایه سنگین شهر بر او، حتی در لحظه های انگشت شمار خوشی هم ندا می دهد که تقدیر محتوم این زن ناکامی و خسران است. اما در عین حال، چنان در به تصویر کشیدن پاره عاشقانه ابتدایی فیلمش (یعنی همه آنچه پیش از آن شب لعنتی وصال می گذرد) ماهرانه عمل می کند که ممکن است سیر طبیعی زوال خودخواسته و محتوم مینا در نیمه دوم (که پیش از آن نشانه های متنی و تصویری زیادی از آن دیده ایم) اغراق شده و بیش از حد به نظر برسد. اما خب اتفاقا منطبق بر ذهنیت مینا که تمام روایت فیلم بر پایه آن استوار شده، ویرانی ذره ذره خود و گاهی هم اطرافیان تنها گزینه منطقی و محتمل این سلوک غمگنانه و مستاصلانه است.

زبان سینمایی «رگ خواب» بین المللی نیست و این شاید تنها نقطه ضعف برجسته اش باشد. بعید است غیرایرانی های درک کنند که طی چه فرایندی زنی بتواند چنین بی پروا اهل خودویرانگری باشد. بعید است درک کنند که چطور برج بلند دموکراسی (با آن دلالت های فالیک) می تواند در روح و جسم زن ایرانی فرو برود (توجه کنید به حضور برج میلاد و نسبتش با مینا در معدود قاب هایی که تنها این دو را در بر گرفته). بعید است درک کنند که چطور تحقیر و سرکوب رواشده بر نیمی از جامعه می تواند آنها را در یک موقعیت زیردست و کمینه مدام نسبت به همگان قرار دهد؛ تا جایی که هر جنبنده ای و با هر جنسیتی، چه آن کارگر دفرمه، چه آن پیرزن بدعنق صاحبخانه و چه حتی تنها دوست انسان هم بتوانند به آرامش روحی اش تجاوز کنند و مطلقا هیچ راهی برای بازپس گرفتن حق از غاصبان وجود نداشته باشد. شاید غیرایرانی ها بدانند که قمارباز پاکباز است اما بعید است درک کنند که چطور ممکن است قماربازی خسته از باخت های متوالی، خودش را، آن هم به شوق باختن، قمار کند. بعید است که فرنگی ها درک کنند چرا و چگونه یک زن فقط وقتی می تواند مانتویش را تا نیمه دربیاورد و گره شالش را باز کند و صداهایی مشابه با لحظه ارضا شدن جنسی از خود تولید کند که در دستشویی باشد و قلبش از اندوهی بی کران در حال منفجر شدن باشد. واقعا بعید است که این نسبت مصیبت بار ارضا با عذاب و سرخوردگی را (که در لایه های زیرین صحنه دستشویی فرودگاه می گذرد) دریابند. اما خب شاید معنای پنهان آن نور قرمز که بر صورت مینا می افتد را درک کنند چون عنصر ثابت نایت کلاب های غربی است؛ وقتی که مینای هیجان زده از شور عشق از پس شیشه ای قطور آوای موسیقی را به گوش جان می شنود و به رقص درمی آید تا شاید حتی برای لحظه هایی زودگذر در خلسه شیرین اغواگری ذاتی اش غرق شود؛ خلسه ای که سال هاست زیر خروارها شلاق نجابت جامعه ای مردسالار له و دفن شده.

اما واقعا راز تداوم قدرت نمایی و ترکتازی این محیط زن ستیز چیست و کجاست؟ شاید رگ خواب زنانگی ها در دستانش است؛ رگ خوابی که به این آسانی بازپس نمی دهدش.

نظر خود را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *